
معجزه
دو تا بیکاره و تنبل و بی عار تو بیابون میرفتن که به یه آبادی میرسن . میرن تو آبادی گدایی ، که مردم بیرونشون میکنن ... با نظر عاقلتره یه شغال رو خاک میکنن و شروع به پرستش جای دفنش میکنن ... مردم که آمد و رفت میکردن کم کم مشکوک میشن ... و با شایعاتی که پخش میشه که اینجا شفا میده و اینا ... میان یه ساختمون دورش میسازن و تبدیلش میکنن به پرستشگاه . اون دو تا هم کلی به نون و نوا میرسن و میشن متولی این پرستشگاه . یه روز یکیشون میگه من عاشق دختر حاکم شدم . دوستش میگه دیگه زیاده روی نکن ! ما هرچی باشه اینجا غربتی هستیم . با اصرار به خواستگاری دختر حاکم میرن و با تیپا از دارالحکومه پرت میشن بیرون . یارو میاد کنار پرستشگاه شروع میکنه به گریه و زاری . دوستش میگه احمق ! مگه یادت رفته ؟ ما خودمون اینجا "شغال" خاک کردیم . میگه صبر کن تا معجزه این ساخته دست خودمون رو ببینی کم کم مردمی که میان زیارت ضجه و دعای یارو رو میبینن و از ترس بلایای آسمانی ! و برای انجام کار خیر همه جمع میشن دور دارلحکومه و حاکم رو مجبور میکنن که دخترش رو به ازدواج اون مرد در بیاره . چند وقت بعد هم حاکم میمیره و اون فرد تنبل و بی عار حاکم میشه
پیام داستان : معجزه در واقع باورهای غلط مردمه که هر حماقتی رو باعث میشه
برچسب: داستانک معجزه,
نویسنده: ارباب حلقه ها